زندگی بعضی از آدما مثل عدد صفر می مونه؛ یه طرد شده ی منع شده ی تو سری خورهِ هنجار شکن که نه تنها ارزشی ندارن، حتی هیچ جایگاهی هم توی اجتماعِ به اصطلاح متمدنِ امروزی ندارن! اون ها هیچ وقت ایده آلی توی زندگیشون نداشتن و هیچ موقع حتی برای یک بار هم که ش
مرد سرمایه داری تنها با همسرش در شهری زندگی می کرد؛ او فرزندی نداشت و به هیچ کس ریالی کمک نمی کرد. در عوض قصابی در آن شهر بود که به نیازمندان گوشت رایگان می داد.
روز به روز نفرت مردم از شخص سرمایه دار بیشتر می شد. مردم هرچه او را نصیحت می کردند که
بهش گفتم: همیشه میگن حرف زدن و نوشتن آدما رو آروم می کنه اما اگه از من بپرسی خیلی مطمئن بهت میگم: "همه ی اینا کشکه!"؛ خیلی وقتا پیش اومده توی شبکه های مجازی با من ساعت ها حرف بزنی و احساس آرامش کنی؛ احساس آرامش کنی و بهم بگی: "فابر، مرسی که هستی"، ا
هوای تاریک و سیگارِ روشن و خلوت دو نفره؛ باد خنکی می وزید و توی این هوا هیچ چیز به جز گرفتن چند پوک سیگار حالمو بهتر نمی کرد؛ مثل همیشه از بالای پشت بوم به خیابون پر از ماشین خیره شده بودی و به طرز مسخره ای مثل موش توی خودت پیچیده بودی؛ بهت گفته بودم
دو، ره، می، فا، سو، لا، سی؛ به این گیتار نگاه کن، به سیم های قشنگش، به خوش دستیش و دستایی که قراره اینو بنوازه؛ همه اینا همیشه دست توی دست هم میده تا موزیک قشنگی نواخته بشه اما لزوما چه کسی می تونه با این گیتار اینقدر خوب بنوازه؟ قطعا کسی که با همه ی
شاید بهم حق بدی شایدم نه، اما بزرگترین معضل زندگی ما آدما این بوده که هیچ وقت نتونستیم به بالا سریمون اعتماد کنیم؛ با اینکه همیشه آثار بودنشو توی زندگیمون دیدیم و حس کردیم اما همیشه با خودخواهیِ تمام، چشمامون رو بستیم و بی راهه رو انتخاب کردیم!
بهش